در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند
رنگها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطر هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده بجا می مانند

![]() |
![]() |
![]() |
در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند
رنگها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطر هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده بجا می مانند

مرا اینگونه باور کن
کمی تنها ،کمی بی کس
خدایا میدونم که جز از تو خواستن چیزی اشتباه است
پس فقط از تو میخوام کمکم کن.

تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش ‚ نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها

دستی بکش به غربت من
شوق رسیدن تو چشامه
امروز که سهم غصه ها بود
کی نوبت آرزوهامه؟
هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم.
یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ
بگم. یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن
غرورمو نداره...

کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده لرزان حریر
رنگ چشمان تو را می دیدم

تو میدانی و میدانی
که من بی تو و مهر تو میمیرم
تو دستش را بگیر تا او نترسد
از سیاهی ها,سختیهاو دورنگی ها
و بداند دوستش داری
دوستت دارم فدای مهربانی ها
من غروب عشق را در نگاهت دیده ام
من بنای آرزوها را ز هم پاشیده ام
آنچه باید من بفهمم
این زمان فهمیده ام
در دل خود،من
به عشق پوچ تو خندیده ام

زندگی شاید همین باشد
دل سپردن به فریبی ساده و کوچک
از دست عزیزی
که تو دنیا را جز با او و برای او نمی خواهی
به گمانم زندگی
شایدهمین باشد

خدایا
به تقاص کدامین گناه
اینگونه باید عذاب ببینم.من که جز خوبی برای کسی
نخواستم.من که به هیچ کس بدی نکردم
چرا.چرا
چرا باید به مرگ تمام آرزوهایم برسم

قاصدک! هان چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما،اما
گرد بام ودر من بی ثمر میگردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری، نه دیاری، باری
برو آنجا که بود گوشی و چشمی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند

از تو مینویسم از تو که دریچه ای تازه از دنیا رو به روم باز کردی با تموم وجودم ازت ممنونم و خدا رو شکر می کنم که تو رو سر راه زندگیم گذاشت

همیشه از خودم می پرسیدم مگه خدا منو دوست نداره که این همه مشکل واسم پیش میاد ولی خیلی اتفاقی امروزبه این نتیجه رسیدم که هر اتفاقی که برای هر کس پیش میاد شاید اولش به نظر بد بیاد ولی حتما یه مصلحتی بوده که اون اتفاق افتاده. و شاید بعدها که به اون اتفاقا فکر میکنی می بینی چندان هم بد نبودن.

زندگی یک گل سرخ است
پر از عطر
پر از خار
پر از برگ لطیف
یادمان باشد اگر گل چیدیم
عطر و خار و برگ
همه
همسایه دیوار به دیوار همند

۲۷ مرداد پارسال رو یادت میاد. روز ۲۷ بعد از اون همه ماجرا با هم دوست شدیم پس چی شد که عمر دوستیمون حتی به یک سال هم نرسید؟ خیلی حالم بده
کاش قلبم درد پنهانی نداشت
سینه ام هرگز پریشانی نداشت
برگهای آخر تقویم عشق
خبری از یک روز بارانی نداشت

نمیدونم چرا با اون همه عشقی که به هم داشتیم این جوری از هم جدا شدیم.نمیدونم خودم هم نمیدونم چرا اونقدر عجولانه تصمیم گرفتم فقط میخوام یه چیز رو بدونی درسته هر دومون راه جدیدمون رو پیدا کردیم ولی تو تا آخر عمرم واسم عزیزی.یادته همیشه میگفتیم
سخترین قسمت جدا شدن از هر کسی
پیدا کردن راه جدیدته
